|
|
|
|
|
سلام باز هم سلام نمیدونم چرا دستم همکاری نمیکنه که این پستم رو بنویسم به
فکرم چیزی نمیرسه که بخوام تو این پست بنویسم خودمم میلی به نوشتنش
ندارم ولی چیکارش کنم من که نمیتونم رسّم زمونه رو عوضش کنم ؟
یه روز بدون اینکه کسی رو بشناسم اومدم یه وبلاگ طراحی کردم و به
همه ی شما از ته دل سلام کردم وشما هم خدایی تنهام نذاشتید و با نظر های
قشنگی که تو هر کامنت واسم نوشتید بهم امید دادید... راستی در مورد
پست آخرم که نوشتم ( حرفهای آخر) از همتون که راهنمایی کردید هرکدوم
به یه نحو خیلی خیلی خیلی ... ممنونم باید بهتون بگم که همه ی نظرهارو
( خدایی همشونو) با چشم بصیرت خوندم و با دیده ی منّت پذیرفتم ... جاداره
بگم مشکلم حل شد و باهاش به توافق رسیدم بازهم از همتون ممنونم .
آخه شما به من بگید من چجوری حرفها مو که تو اون دوخط اول گفتم کامل کنم
ولی گفتم رسم زمونه همینه من نمیتونم عوضش کنم یه روز با شوق زیاد اومدم
گفتم سلام ولی امروز باید بگم خدا حافظ از همه ی شمایی که به منو وبلاگم
لطف داشتید نهایت تشکر رو دارم .
باید خدمتتون بگم وبلاگ ستاره ی دنباله دار اگه حرفهایی داشته که شما
ناراحت شدید بهتون میگم متاسفم و قصد ناراحت کردن شمارا نداشته .
وبلاگ ستاره ی دنباله دار فکر کنم جزء معدود وبلاگهای خوشبخت بوده
که با همچین دوستایی آشنا شده و واقعا برام سخته بخوام بگم
( جزیره بچه گرسنه ( آزاده ). چشمهای منتظر به پیچ جاده ( ژیلا ).
تو که ماه منی ( محبوبه ). عشق ( آیدین ). سایبان آرامش ما. ماییم ( لیلا ).
غریبانه ( مهرداد ). ( حمزه ) . ( رضا ). سوره ی مهر ( ع_ی ).
هیچ اتفاقی نیفتاد ( الناز سرخانلو). عشق یخی . تنهای تنها ( حامد ).
جک متن ترانه . عشق پنهان (مهدیه ). عطر گل یخ ( علی ).
فروغ سحر. ) خدا حافظ ولی...
اگر بار گران بودیم ...
با آرزوی رسیدن به آرزوهایتان بلور ( وحید )... خداحافظ... ( ID…( V_ROYAL65 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط بلور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام واقعا بعد از این مدت که با هم حرف زدیم فهمیدم که چقدر دخترا هم
میتونن سنگ دل و بی احساس یا حداقل بی تفاوت باشن . می پرسی چرا ؟ چون وقتی ازم خواستی سر راهت نیام واست تلفن نکنم اونم برای
مدت یک هفته ( آزمایشی ) که من میدونستم بعد از اون یک هفته
بازم باهات حرف میزنم بهت گفتم چه حالی داشتم درسته باورت نشد
اما واقعیت داشت من که تو اون یه هفته چی به سرم نیومد خدایی
اون یه هفته واسم یه سال بود ، خودت میدونی من تو اون یه هفته
سر از کجاها در آوردم ، بعد ازم میخای که دیگه هیچوقت
نبینمت یا واست زنگ نزنم به نظر خودت میشه ؟ به چه دلیل ؟ به دلیل اینکه قبلا یه پسر بهت نارو زده در صورتی که
باهاش حرف نزدی سنگ رو یخت کرده در صورتی که باهاش هیج
رابطه ای نداشتی . چون من که یه پسر بودم با زیر پا گذاشتن غرورم
البته خودم خواستم بهت گفتم دوست دارم واست میمیرم نه واسه
دوستی بلکه واسه آینده ، منی که بهت گفتم هر موقع بد می شم
( چه از لحاظ روحی روانی و چه از لحاظ فکری و... )
باهات حرف میزنم از اینرو به اونرو میشم و خلاصه راحتم
میکنی ، منی که بهت گفتم می خوام باهات درد دل کنم ، خوب بود
خیلی واسم موثر بود ولی آخر حرفات یه چیزایی میگفتی که تازه درد
سرم ( سر درد ) شروع میشد ، اما واقعا اینه وقتی یه پسر از
احساساتش حرف میزنه شما ( دخترا ) فکر می کنین دروغ میگن یا
می خان سر کارتون بزارن نه اینجورام که شما فکر میکنین نیست
همه ی پسرهامثل هم نیستند هم سنگ دل دارن هم احساساتی نمیگم
من خیلی احساسی ام نه ولی این رسمش نبود که اینقدر از این مسئله
راحت بگذری . بعد ازم میخای که دیگه هیچوقت نبینمت یا واست
زنگ نزنم به نظر خودت میشه ؟ دستاتو زیر بارون بگیر هر چند دونه بارونی که گرفتی اونقدر دوسم
داری اما هر چند دونه بارونی که نتونستی بگیری من اونقدر دوست
دارم . این حرفای یه پسر که از شما خواهش می کنه با نظرهاتون اونو
راهنمایی کنید که باید چیکار کنه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط بلور
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت تمام عزیزانی که به وبلاگ خودشون تشریف میارن .
به نظر شما این قانو ن ( شلاق زدن ) واجبه اجرا بشه ؟ چون خیلی سخته تحمل این همه درد برای کسی که شلاق میخوره . امروز ( ع - گ ) رو جلوی چشم مردم با شلاق زدن مجازات کردن . من که خیلی ناراحت شدم ؟ چون من برای اولین بار بود که شلاق زدنو میدیدم . آخره لوات با بچه ی مردم اینه . اونم ( سیّد ) البته بابای بچه هم وضعش خراب بوده ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط بلور
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت شما عزیزان و مهربانهایی که در این مدت به بنده افتخار دادید وبه وبلاگ خودتون اومدین البته من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم که بدون خبر رفتم چون یه کار عجله ای بود یه سر رفتم شیراز و اومدم . معذرت میخام . آزادی؟ به نظر شما این کلمه چند معنی می تواند داشته باشد ؟ آیا آزادی معنی جز آزاد بودن و رهایی معنای دیگری دارد ؟ اما چرا ما همیشه جنبه ی منفی مسائل مطرح شده در جامعه را می گیریم ؟ چرا باید به نحوی رفتار کنیم که دشمنان ما از ما راضی و خوشنود باشند ؟ آیا از آنچه در کشور ما هست و انتظاراتی که بعضی از افراد دارند را می شود به عنوان آزادی یاد کرد ؟ هر موضوعی دو جنبه دارد یکی منفی و دیگری مثبت ، چقدر مملکت ما بهتر میشود اگه همه به طرف مثبت قضیه نگاه و از این راه به مقصد خود برسیم . چرا ما باید طوری باشیم که کسی حتّی جرئت حرف زدن از آزادی را هم نداشته باشد ! برای مثال سخنان خاتمی به عنوان رئیس جمهور که اسمی از آزادی برد و یه تعدادی از افراد تندرو جنبه ی منفی این قضیه را پوشش دادند و باعث مقداری از نابسامانی های امروز شدند . حال اگر ما به طرف مثبت این سخنان نگاه میکردیم چه بسا که جوانان این راه را نمی پیمودند .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط بلور
|
|
||